نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





الهی نامه(طنز)

الهی تو بمیری من نمیرم....سر قبرت بیام پارتی بگیرم

الهی سرخک و اریون بگیری.... تب مالت و بلای جون بگیری

 الهی از سرت تا پات فلج شه.... کمرت بشکنه،دستت سقط شه

 الهی حصبه و ام اس بگیری....سر راه بیمارستان بمیری

 الهی کوربشی چشمات نبینه.... بمیری، گم بشی، حقت همینه

 الهی آسم تایپ آ بگیری... هنوز که زنده ای پس کی میمیری؟

الهی شوهر ایدزی بگیری.... بفهمی که داری از ایدز میمیری

 به در بردی از اینها جان به سالم.... الهی دردبی درمون بگیری


 


[+] نوشته شده توسط هادی نجفی در 10:30 | |







دخترک(شعر طنز)

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از آن دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانوی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه
بیست و شش ساله _مجرد_دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام


 


[+] نوشته شده توسط هادی نجفی در 10:27 | |







خودتون قضاوت کنین...

 


[+] نوشته شده توسط هادی نجفی در 10:31 | |







ای کاش احساسم گلی می بود

http://s2.picofile.com/file/7328245799/sher91.jpg

ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت
.
ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد
.
ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی
.
ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد
.
ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود
.
ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !
.
 


[+] نوشته شده توسط هادی نجفی در 10:49 | |







آمیختن باتو و دل سپردن

در میان لحظه های سردِ بودن،

 


بودن و تکرار را فرسودن،


 


بودن و از خود بریدن،


 


در میان مردم بی روح و خسته،


 


مردمان خالی از احساس و مهر،


 


حس عشق و دل سپردن،


 


در میان عشق های پر ز رنگ،


 


عشق های پوچ و خالی زِ درد،


 


من تو را با عشق خود آمیختم،


 


پاکی این عشق را،


 


با خیسی چشمان خود دریافتم


[+] نوشته شده توسط هادی نجفی در 11:44 | |







انعکاس...!

انعکاس چهره ام در آینه روی زردی بود و موی درهمی

موج می زد در نگاه خسته ام ردپای مانده برجای غمی

از ورای چهره افسرده ام شد هویدا قلب پاره پاره ای

هر چه کاویدم ندیدم آن میان بر جراحت های قلبم مرهمی

شانه هایم توی قاب آینه از همیشه خسته ترافتاده تر

بار اندوه و غمش را گوئیا روی دوش من نهاده عالمی

گونه های لاغرم در آینه دادخواه عمر از کف رفته شد

خواست از من دور باشم از خودم گفت کین جا تو فقط نامحرمی

روی پیشانی حضور چین غم مهر و امضای شکایت نامه شد

داد زد با بغض پنهانش که تو کی به فکر حال ما بودی دمی

 

 

  



 


[+] نوشته شده توسط هادی نجفی در 11:41 | |







دوست داتشن

این روز ها دوست داشتن ها خیلی ساده و پوچ شده اند.

آن قدر که وقتی چیزی یا کسی را دوست داریم، فقط یک دکمه فشار می دهیم و بعد می گوییم:

like ش کردم...


[+] نوشته شده توسط هادی نجفی در 11:27 | |